یکشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۹۴

رد پای دزد محل ما



واي که ردپاي دزد آبادي ما، چقدر شبيه چکمه هاي کدخداست؟؟؟؟؟؟ روزي که ردپاي به جا مانده ،شبيه چکمه هاي کدخدا بود يکي ميگفت: دزد، چکمه هاي کدخدا را دزديده، ديگري گفت: چکمه هاش شبيه چکمه کدخدا بوده. هر کسي به طريقي واقعيت را توجيه ميکرد، ديوانه اي فرياد برآورد: که مردم؛ دزد، خود کدخداست، مردم پوزخندي زدن و گفتند:کدخدا به دل نگير، مجنون است ديوانه است ،ولي فقط کدخدا فهميد که تنها عاقل آبادي اوست. از فرداي آن روز کسي آن مجنون را نديد و احوالش را جويا شدند که کدخدا ميگفت :دزد او را کشته است، کدخدا واقعيت را گفت ولي درک مردم از واقعيت ،فرسنگها فاصله داشت، شايد هم از سر نوشت مجنون ميترسيدند چون در آن آبادي، دانستن بهايش سنگين ولي ناداني ،انعام داشت ،پس همه عرعرکنان هر روز در خانه کدخدا جمع ميشدند!!!!! ?

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر